ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

قصه ی 3 مامانی...

1390/2/13 22:05
نویسنده : ندا
259 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به جیگرم

اسکناس عشق

در میان ازدحام جمعیت ،حضور پسرک فال فروش توجهم رو جلب کرد. پسرک مشغول صاف کردن اسکناسهای مچاله شده در جیبش بود. تای اونها رو به دقت باز می کرد و مرتبشون می کرد. تا اینکه از میان اسکناسها ، اسکناسی توجه پسرک و جلب کرد. مثل بقیه ی اسکناسها ، تاشو باز کرد ولی ... بوسیدش... تعجب کردم. جلوتر رفتم. اسکناس هدیه ی عید غدیر خم بود و نام کسی بر روی آن مهر شده بود که ارادت لبهای کوچک پسرک رو می پذیرفت .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

عزیز خاله ناز خاله فقط خاله منــــــــــا
13 اردیبهشت 90 19:10
من عاشق این داستانی هستم که نوشتی یادش بخیر اولین بار این داستان رو وقتی نوشتی که مجرد بودی داستانش خیلی زیبا کوتاه و آموزنده است... ندا جونم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم با آرزوی بهترینها برای خواهر دلبندم و نی نی ش
جیگر طلا
13 اردیبهشت 90 19:22
سلام از حضور زیباتون ممنون.حستون نسبت به نی نی ون خیلی لطیف و با احساسه.به فاطمه خانم سر بزنید
مامان ماهان
14 اردیبهشت 90 0:04
خیلی زیبا بود